chaha hai tujhko - indian sad song
chaha hai tujhko - indian sad song
×××...دوستت دارم ×××
chaha hai tujhko - indian sad song
very sad song(Sab Kuch bhula diya .....indian)
hindi sad song

بازم احساس تنهایی میکنم.تنهای تنها در
سرزمینی نا اشنا میان حقایقی که ازان
گریزانم در این هنگام دنبال کسی میگردم
تا حرف دلم رو برایش باز گوکنم اما وقتی
از همه کس وهمه چیز ناامید می شوم به خلوت
ترین مکان پناه می برم وبه دور از چشم
دیگران اشک می ریزم اشک هایی که بیان
کننده درد های درونی ام هستند ودر میان
اشک هایم تو را صدا می زنم ومی خواهم که
کنارم باشی ولی تو نیستی عزیزم وفقط یاد
توست که به من ارامش میده بیا پیشم
امروز بیش از اندازه به تو
محتاجم ....باورم کن...
به تو دل بستنم اشتباه بود ، سهم من از امروز ، تاوان اشتباهات دیروز بود!
اشتباه من از آغاز جمله گویا بود ، بارها توبه کردم ، اینبار عاشق شدنم گناه بود!
این قلب من بود که بی گناه بود ، تو مرا فریب دادی ، دل تو بی وفا بود!
بی وفا بود که قلبم را شکست ، شیشه ی عشق مرا با نا مهربانی شکست!
نه یک بار ، نه دو بار ، بارها شکست ، و مدتها ویرانه ای بود از جنس تنهایی ها!
فریب تو خوردن از سادگی من بود ، میپذیرم که عشقت یک بازی بود!
در همین مدت نیز تو دلسوز من بودی ،حرفهای عاشقانه ات تنها ، دلخوشی بود !
قلبم میگوید ساده نبودم ، عاشق بودم ، احساسم میگوید ساده بودی ، بیچاره بودی
سرنوشت میگوید نه ساده بودم و نه بیچاره بودم ، اسیر یک عشق دروغین بودم!
در آغوش تو خوابیدنم اشتباه بود ، حس کردم که مال منی ، بوسیدن لبهایت حرام بود!
در این بازی ، من بازیچه بودم ، تو بازیگری بود که حتی به بازیچه ها نیز
هیچ احساس پاکی نداشت !
تو آتشی بودی که تنها لحظه ای که در آغوشم بودی شعله ور میشدی ،
من شمعی بودم که با گرمای سوختنم در هوای سرد قلبت زنده مانده بودم!
دلبستن به تو اشتباه بود ، سهم من از دیروز ، تنهایی امروز بود !
اشتباه من از آغاز جمله گویا بود ،
بارها توبه کردم ،
اینبار عاشق شدنم گناه بود!
اشكي بنويسيد به پيشاني چشمم
تا گل نكند غنچه شيطاني چشمم
اين پنجره مسموم شد از زهر نگاهي
خشكيدم و خشكيده پريشاني چشمم
ميترسم از آن دم كه به زنجير بيفتم
چنديست كه عكسي شده زنداني چشمم
يك آيه بخوانيد كه آباد شوم من
يك بوم نشسته است به ويراني چشمم
چنديست كه در من غزل آتش نگرفته است
ميترسم از آن آتش پنهاني چشمم
اي اهل غزل باز ببخشيد كه تلخم
قندي نشكفته است به قنداني چشمم

از تـــو دورم مــن و دیوانـــه و مــدهوش توام
آنچنان محــو تو گشتم کــــــه در آغــوش تـوام
یکــــدم از دل نبـــرم یــــاد دل آویـــــز تـــــرا
گر چه چون عشق ز دل رفتــه فـراموش تـوام
نگــــه گــرمم و در چشــم سخـــن گـــوی توام
هـــوس بــوسه ام و در لب خــــــاموش تــوام
همچـــواشکی کـــه زجـــان ریخته در دامن تو
چــون صدائی کــه ز دل خاسته در گوش توام
پـــای تـــا سر همــه طوفانـــــــــم آشفتگیــــــم
بحـر در موجم و عمریست که در جـوش تـوام
گــر چه در حسرتم از دوری بــــــرق نگهــت
زنـــده با یاد تو و گـــرمی آغـــوش تــــــــوام
در دل شب تـــاریک کــه چـــون بخت منسـت
تــا سحــر منتظــر صبح بنــــــا گـــوش تــوام
خــــاطر نازکت آزرده شـــد از محنـــت مـــن
بـــار سنگینـــــم و آویختــــه از دوش تــــــوام
بوسه صادقانه مرا بر پیشانی ات بپذیر تا من به یقین برسم كه تو وجود داری،
دروغ نیستی! فریب نیستی
من در میان دریایی ایستاده ام و شن های ریز طلایی ساحل را درون دستانم گرفته ام.
ببین چگونه از لای انگشتان مرتعش و فشرده ام می لغزند و به دریا فرو می ریزند
مشت هایم را سخت تر می فشارم تا شاید بتوانم شن ها را درون دستانم نگاه دارم.
اما افسوس كه هر چه سخت تر می فشارم،
شن ها به سرعت و پوزخند زنان از لای انگشتانم فرو می ریزند
و من اشكی چند از دیدگان فرو می ریزم!
آه خدایا، چرا من نمی توانم آن ها را در آغوشم بفشارم.
خدایا آیا من نمی توانم حتی دانه ای ریز از این شن ها را از دست امواج بی رحم دریا نجات بخشم
آه
خدایا، آیا عشق را نیز نمی توان هیچ گاه در دستان خویش نگه داشت!
آیا تمام چیزهایی كه ما می بینیم، یا می پنداریم كه می بینیم چیزی نیست جز
رویایی در خواب ؟؟

نمیدانم میتوانم تحمل کنم این بیخبر بودن و بیخبر گذاشتن را؟
روزهایی بی او و بی هیچ اثری از او...
تنها رفتن...تنها ماندن...تنها با خود گریستن
ترسم از اینست که فقط من تنها باشم!!آرزوی تنها ماندن اگرچه شرم اور است اما میخواهم که باشد
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ
است سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و
باراني است نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني
است آن که منظور خود از غير خدا مي طلبد * او
گدايي است که حاجت ز گدا مي طلبد زهر است
عطاي خلق هر چند که دوا باشد * حاجت زکه مي
خواهي آنجا که خدا باشد
از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟
در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟
قیصر امین پور
شب های رفتن تو شب های بی ستاره است
ببین که خاطراتم بی تو چه پاره پاره است
باهر نفس تو سینه بغض تو توگلومه
با هر کی هرجا باشم عکس تو روبرومه
آخ که چقدر تنگه دلم برای اون شبها
کاشکی که اون عشق بشینه دوباره تو دلها
چی میشه برگردی بازم به روزهای گذشته
هوای پاییزی چرا تو عشق ما نشسته

باز با دردم مداوا مي کنم...
با دل ديوانه ام تا ميکنم...
مي روي با يک خداحافظ و من شب تو را در خواب پيدا مي کنم..
با خيال و خواب و رويا باز هم درد دوري را مداوا مي کنم
شعله عشق تو مي سوزد مرا من فقط ان را تماشا مي کنم توبه کردم تا فراموشت کنم ...
باز هم امروز و فردا مي کنم ...

جغرافیای قلبم را می شناسم
تمام جغرافیای قلبم را می شناسم. کوههای بلندش را ، دره های عمیقش را، جنگل های فشرده وتو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را …
اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم. ازین سرزمینی که درون من
است. نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه!
کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را، رودهای عشقی که به هر سو
روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان
بوجود آمده است.
همه را می شناسم.... همه را می بینم.... هر اتفاقی که می افتد آگاهم....
اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوی زمین لرزه را
بگیرد!...می بینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند . سیلاب ها را می بینم که
بر زمین دلم جاری می شوند… اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم. وقتی برف
عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی
رودبارهای کوچک خواهد بست …
اما … در بارش این برف، در روان شدن سیلاب، در لرزش زمین…ناچارم ناچار!
این اتفاقها که می افتد خارج از گستره توانایی من است… آگاهی من آمدنشان را پیش بینی می
کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرد… این آگاهی تنها رنجم می دهد.
چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد و من در برابرشان جز
"نگریستن" چاره ای ندارم!
در جست و جوی توانی هستم که "پیش آمد" ها را به چنگ آرد. که ابر و باران را در درونم به
فرمان آرد… نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که
خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد…
در جست و جوی آن "نیرو" هستم ، آن "توان"، آن "قدرتی " که باز می دارد و جلوی ویرانی
را می گیرد. چیزی فراتر از بینش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی …
جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم!...
سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند "آمدنی های ناگهان" در امان نگه
دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند.
این " نیرو " را ، این "توان" را، این "سپر"را، این "سرچشمه " را نمی شناسم!
هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار "ناتوانم"! بسیار بیشتر
از بینشی که دارم… بسیار دردناک تر از "آگاهی" ای که بدان می بالم… با چشمان جغرافیادانم
ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم. از چه جنس است؟ از کدام سو می
آید؟ چگونه می آید؟ می آید؟

هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک
غزل آمد که حالم را گرفت

می دونم قلب شکستت واسه اون که رفته تنگه
شاید اون که رفته برگشت آخه فردا رو چه دیدی
دستهایم برایت شعر مینویسد اما تو هرگز نخواهی خواند
اتش عشق در چشمانم غوطه میزند ولی تو نخواهی دید
تو هرگز مرا نخواهی فهمید
و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت
و باز تو درک نخواهی کرد

عشق یعنی عقل شد مدهوش تو
عشق يعني لحظه هاي بي قرار
عشق يعني صبر ، يعني انتظار
عشق يعني اشتياق و اضطراب
عشق يعني دلهره ، يعني شتاب ......

مثل آینه شکستم ، تو ندیدی صدای شکستنم رو نشنیدی
یادته بهت می گفتم نمی مونی دیدی آخرش به حرف من رسیدی
پیچک های باغچمون خشک شد و پژمرد
خاطرات ما رو توی قصه ها برد
دلی که حتی به حرف های تو خوش بود
دیدی آخرش چه جور تو دست تو مرد
من رو دادی به بهانه
به یه حرف عاشقانه
چه فروختی من رو آسون زیر قیمت ، هیچ و ارزون
آروم آروم ، بازی بازی
زندگیم ، دادی به بازی
ما که باختیم و تموم شد
الهی خودت نبازی
تو نبودی ، تو ندیدی بغض و هق هق نشنیدی
واسه بودن تو موندم تو چه بی خیال پریدی
. . .
همه می دانند که من نمی دانم
که نمی توانم با او برسم
همه می دانند که من تنها مانده ام
همه میدانند که عشق تنها بهانه زندگیست
همه می دانند که ما نمی توانیم به عشقمان پایدار بمانیم
همه میدانند که تنها ستارهی آسمون قلبم توی
همه میدانند که تنها تو فرشته نجاتم هستی
ما هم میدانیم که تنهایی برایمان سخت است
همه ما میدانیم که می توانیم تنهای را درک کنیم
و همه میدانند که توی تنهای عشقم
همه میدانند که ما در برابر تنهای تسلیم میشویم
و همه وهمه ی عالم میدانند که
تنهای تنها بهانه عاشق شدن است
و همه عالم میدانند که تنهایی چقدر سخته
پس به همه عالم میگویم که بدانند تنها تو را دوست دارم

من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال بر آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو وعشق تو نیستم
در آغوشم بگیر بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس کنم
و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم
نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان
قلبم به پایت افتاده است نرو
لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره کن
تنها تو را می خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم
و بگذار دوباره در آغوشت به خواب روم
...نرو
من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوش تو
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي .
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من است اين
كه من شاهد رفتن تو هستم
وقتیکه گریه ام میگیره! دلم میگه مبارکه
قدر اشکاتو بدون هنوز چشات بی کلکه
وقتیکه گریه ام میگیره! یه آسمون بارونیم
اما به کی بگم خدا،من تو دلم زندونیم
سرمو بالا میگیرم ، کسی جوابم نمی ده
خیلی شباست یه رهگذر به گریه هام نخندیده
این چه روز و روزگاریه؟ منو یه دنیا بی کسی؟!
شدم یه مشت خستگی ، یه کوره ی دلواپسی
میخوام تلافی نکنم، حرمت دل رو می شکنن
دارن به جرم سادگیم ، چوب حراجم میزنن
تو این ولایت غریب ، دل مرده ها عزیزترن
وقتی یه عشق عاشقاست ، قلبای سنگی می خرن!!